ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

19

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

ياد كردم . گفت : بگو بسرت قسم من او را كشتم . من هم گفتم بسرت قسم . گفت : اى غلام هر كه و هر چه در حجره نهفته است آشكار كن غلام رفت و علوى و رهنما و مال را حاضر كرد . من در كار خود حيران شدم . نتوانستم چيزى بگويم . مهدى گفت : خون تو براى من حلال شده ولى نه . او را ببريد در مطبق ( زندان مخصوص رجال ) حبس كنيد . در آن مطبق براى من يك چاه حفر كردند و مرا با طناب در قعر آن انداختند من در آن چاه مدتى ماندم كه خود عدد روز و ماه و سال را نمىدانستم . كور هم شدم و موى سر و تنم مانند بهائم بلند شد . من در آن حال بودم كه مرا از چاه بيرون كشيدند و گفتند : بر امير المؤمنين سلام كن . من هم سلام كردم . او از من پرسيد : من كدام امير المؤمنين هستم ؟ گفتم : مهدى . گفت : خداوند مهدى را بيامرزد گفتم : هادى گفت : خداوند هادى را بيامرزاد . گفتم : رشيد گفت : آرى هر چه ميخواهى بگو گفتم : ميخواهم در مكه مجاور و معتكف شوم زيرا ديگر براى من آرزوئى نمانده است او اجازه داد و من هم به مكه رفتم . او هم پس از مدتى درگذشت . يعقوب قبل از محبس از مقام و وضع خود بستوه آمده بود . نديمان با مهدى سرگرم باده‌گسارى بودند كه او بمهدى پند مىداد و وعظ مىكرد و مىگفت : تو مرا براى چنين حالى وزير نكردى چگونه پس از نماز پنجگانه در مسجد جامع براى باده نوشى مىنشينى و ديگران را بمىگسارى وادار مىكنى او بر مهدى سخت گرفت و او را از شرب منع كرد تا گفته شد : قدع عند يعقوب بن داود جانبا * و اقبل على صهبا ، طيبة النشر يعنى : يعقوب بن داود را كنار بگذار و رو بمى خوشگوار و خوشبو آر . روزى يعقوب درباره يك كار كه مهدى ميخواست انجام بدهد به او گفت : به خدا اين كار اسراف است ( عبارت اين است : سرف . كه مهدى گفت : براى شرف مصحف كه يك نحو جناسى و لطف دارد ) مهدى گفت : واى بر تو اى يعقوب اسراف درخور اشراف است . اگر اسراف نبود توانگران از تهى دستان شناخته و ممتاز نمىشدند .